شباهت‌های بین مشاهده رویا و مشاهده واقعیت این سؤال را بر می‌انگیزد که چگونه میتوان بین بین این دو تفاوت قائل شد. برتراندراسل  معتقد بود که «واضحاً امکان دارد که آنچه ما تجربه زندگی در بیداری میخوانیم تنها یک کابوس مداوم و غیر معمول باشد»، و اینکه «من فکر نمیکنم که در حال حاضر در حال خواب دیدن هستم، ولی آن را نمیتوانم اثبات کنم.» فلاسفه عموماً شفافیت و پیوستگی تجربه بیداری در مقایسه با تجربه رویا را تفاوتی کلیدی در نظر می‌گیرند. بگفته رنه دکارت «حافظه هیچگاه نمیتواند خواب‌های ما را به یکدیگر یا به کل مسیر زندگی ما مربوط کند، در حالی که وقایعی که در حال بیداری برای ما اتفاق می‌افتند دارای اتحاد میباشند.»راسل نیز تجربه بیداری را یکنواخت دانسته ولی رویا را بسیار نامنظم می‌دید.

ماهیت رویا موضوع جنجال برانگیزی بوده چنانچه برخی از فلاسفه اینکه رویا تجربه‌ای است که هنگام خواب رخ میدهد را زیر سؤال برده‌اند و استدلال میکنند که رویا را باید آنها را بر اساس آنچه ما هنگام بیداری «بیاد می‌آوریم» فهمید

گروه هائی هم که معتقد  به وجود خداوند هستند  هرچتد نظری واحدی در خصوص خواب ندارند ، باما درکل ه اعتقاد آنها برخی از خوابها می تواند نوعی مکاشفه روحانی باشد .به شکلی ارواح  یا نفوس انسانها از وقایعی که در جهان رخ  داده و می دهد وبا خواهد داد ، به دلایل و وسایل خاصی نوعی از اطلاعات را می گیرد .گاه رویا به عنوان تذکر به فرد  تلقی می شود و یا مثلا دیدن مرده ای در خواب می باشد و یا اینکه در قالب دیدن صاحبان و بزرگان دین می باشد.حتی درمواردی می توان در سوابق اهل عرفان خوابهائی را شناسائی کنیم که مدعی شدند که با خداوند ملاقات کرده اند و خواب خدا را دیده اند در تذکره الاولیاء شیخ عطار برخی مثالها  ازاین دست دیده می شود… البته باید توجه داشت که گاهی اوقات انسان ممکن است توهم  هم پیدا کند .دلیل  این توهم گاه در کمبود برخی مواد در بدن است و گاه به اطلاعات و خاطرات روز مره مربیوط است.اگر فردی  در طول روز به صورت مدام کاری انجام داده یا در فکری بئره که مدام مرور می شود..یا انجام دادن برخی ریاضت ها ، گرفتن روزه های طولانی و  حتی مصرف برخی مواد مخدر و و یا  تکرار برخی تلقینات در هیپنوتیزم ، کمبود برخی از ویتامیها و فلزات اساس در بدن و غیره  سبب رویابینی است..که  بعدا و به مرور در مورد هر کدام صحبت می کنیم .

در آثار  و احوال زندگی یکی از نویسندگان معروف در عرفان  سرخ پوستی یعنی  کارلوس کاستاندا ، در ایام جوانی او دریک سفر دریایی با کشتی است که؛ کشتی اش در دریا می شکند وی  پس از انهدام کشتی به تحته پاره ای می چسبد و در دریا به همراه امواج طی رمسیر کرده ومی ود تا سرانجام در جزیره ای می افتد و مجبور می شود که مدتی در آن جزیره  یکه و تنها زندگی کند .او بدون داشتن همدم و امکانات ووسایل زندگی او قات خود راسپری می کند.چون غذایی ندارد از سر اجبار برای رفع گرسنگی بیشتر نارگیل می خورد ، با خوردن شیر نارگیل و نارگیل یه ویژه بدون غذای دیگر و در زمان ضعف به انسان یک حالت خلسه دست می دهد .کاستاندا هم بدلیل سبک شدنش و خوردن غذای محدود  قادر می شود ارواح را ببیند .به تدریج با تعدادی از ارواح تماس پیدا می کند که برخی از ارواح خوب  و برخی بدبود ند. ولی  از آنها اطلاعاتی می گیرد. سپس با پیگیری در کار و هوشی که دارد با برخی از سرخ پوستان آشنا می شود و از آنها اطلاعاتدیگری به دست می آورد ..به تدریج به جمعبندی آنها می پردازد و مر کنار اطلاعات حاصل شده از ارواح ودرست است ولی اشاره کردیم او مطالب ذهنی خودش را هم اضافه می کند..می توان گفت در کل  15 درصد از مطالب کتابهای او واقعی است و باقی یا  85 درصد حاصل تخیلات او  است . با انتشار این کتب و بعد از آنکه بکاستاندا به شهرت می رسد به فساد اخلاقی رو ی می آورد و خانواده اش از او دور می شوندباید قبول کرد که .هنر اصلی و مهم کاساندا آن بوده که تجربیات خودش را با مسائل هندی و اسلامی مخلوط می کند و معجونی می سازد که در تمام دنیا مورد توجه است. او بخش مهمی از آثارش را به خواب و رویا اختصاص داده است..در یکی از آثارش در مورد رویا بینی صحبت می کند.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٤